تبلیغات

دلم


دلم برای دلم میسوزه
خیلی ازش انتظار دارم


بچه های خوب


دیشب مثل یک بچه خوب زود تر از همیشه رفتم تو رختخواب
صبحم مثل یک بچه خیلی خوب، بلند شدم که برای درس برم کتابخونه
ولی یک لحظه به خودم اومدم :دختر این روزهایی که می تونی تا هر ساعتی که دلت میخواد بخوابی،از یکی دو روز دیگه  تا چند ماه، دیگه پیش نمیادااا ، پس تو رو جون مادرت بگیر بخواب
و من با اینکه خیلی هم سر حال بودم خودمو مجبور کردم به خواب
مثل یک بچه خیلی خیلی خوب



- خواهر کوچیکم اسم ماهیمونو گذاشته پیشی
هر دفعه که میخوایم  باش بازی کنیم،تا به قول داداشم از تنهایی نمیره، تا صداش میکنیم، میره دورترین گوشه تنگ خودشو قایم میکنه
بیچاره ...


این چند وقت



 یه چن تا اتفاق مهم افتاده تو زندگیم
بعضیاشون خوب بودن
بعضیاشون هنوز معلوم نیست خوبن یا بد
اون یک دونه که بد بود رو هم سعی میکنم خط بزنم

وقتی روزا یکنواخت نیست احساس خوبی داری


همیشه فکر میکردم اینایی که میگن ما 10 ساله ایران نبودیم... 15 ساله فلانیو ندیدیم ... 20 سال پیش از اونجا رفتیم...چقدر عمر کردن، چقدر پیرن که این سالها رو اینقدر ناچیز و کم میدونن.
الانم نظرم همونه، فقط لازم نیست پیر باشی ، حس میکنم با همه جوونیم خیلی عمر کردم


نوروز 89


خونه رو تمیز میکنیم
جارو میکشیم
رو تختی رو عوض میکنیم
حتی حوله مهمون رو میذاریم تو دستشویی
طبیعیه
 بعد از شیش ماه که بیاد خونه
میشه مثل مهمون

قبل از اینکه در رو باز کنم، یه نیگا میندازم به آینه
همه چی خوبه: زیاد عوض نشدم




-عیدتون مبارک


بزرگ

بعضی از روزا هست
خیلی دلت تنگ میشه
بهونه گیر میشی
 لوس میشی
بد اخلاق میشی
میشی مثل یک قهوه تلخی که هیچ وقت نتونستی بخوری
مثل یک کتاب چرتی که وسطاش ولش میکنی
 اما فقط بعضی وقتاس
بقیه روزا خوب خوبی
دلت هم آرومه


ولی اگه  یه روز صبح  بلند شدی و دیدی که اون بعضی از روزا دارن جای بقیه روزا رو میگیرن
اونوقت چی کار میکنی ؟
میتونی به خوت بگی بزرگ شدی؟نه؟


قایق دلم

کاش یکی از این قایقایی که از پنجره معلومه مال من بود
دل دریا هم اینقدر بزرگه که دیگه نمیپرسه کجا میری
چرا میری
فقط چند تا ماهی  ِ پولک دارِ نقره ای رنگشو میده ببرم سوغاتی

گوشواره هامم نباید جا بذارم...


آقا پلیسه


 قبل از اینکه بخوابی
تقریبا نصف شب
دستت میخوره به موبایل و یک شماره ای رو اشتباه میزنی و خوب چون فقط چن تا شماره بوده زیاد توجه نمیکنی
جالبیش اینه که شماره پلیس رو زدی باشی و چند دقیقه بعدش که تو رختخوابی زنگت بزنن

- الو، بله مراقب 65655 در خدمتم
-(با صدای خیلی آروم که خواهرم بیدار نشه) بله؟
-(اونم صداشو خیلی آروم میکنه و با یک حالتی که انگار دوست داره همین الان بیاد و بپره رو آقا دزده میگه) اینجا اداره پلیسه، نگران نباشید، اگه مشکلی هست بگید
- پلیسسسس؟
- (هیجان رو میشد قشنگ تو صداش حس کرد) بله ، شما زنگ زده بودید، چیزی شده؟ لطفا زود توضیح بدید، یادداشت میکنم
- وای نه شرمنده اشتباه شده ، دستم خورد
- لطفا مواظب انگشتاتون باشید خانم، شب خوش

حس کردم از اینکه هیچ خطری تهدیدم نمیکنه واقعا ناراحت شده :دی





دلم آفتاب تابستون رو میخواد



دلم میخواد ''همیشه'' صبح زود باشه
منم نشسته باشم تو یه ماشینی
هوا آفتابی باشه
آفتابیه آفتابی
اینقدر که دلم بخواد آفتابگیر رو بزنم پایین
بعد یهو یک عالمه گل مریم بریزه رو پاهام


منم بخندم...
باز بخندم...


تولدم

 به دنیا اومدم
تا دختر خوشبختی باشم

با اینکه میدونستم همه ی روزها آفتابی نیستن


عین شین قاف


حرف كه می‌زنی

 من از هراس طوفان

زل می‌زنم به میز

به زیرسیگاری

به خودكار

تا باد مرا نبرد به آسمان.

 

لبخند كه می‌زنی

من
 ـ عین هالوها ـ

زل می‌زنم به دست‌هات

به ساعت مچی ات

به آستین پیراهن ا‌ت

تا فرو نروم در زمین.

 

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای

در كلمه‌ای انگار

در عین

در شین

درقاف

در نقطه‌ها.

 

 

                                                                                                  م.مستور

 


این تابستون با سارا (دختر خاله ی 9 ساله من)


گریه نکن عزیز دلم. گوش بده نباید  اینقدر همه رو اذیت کنی،اون روزی خروس به اون گنده گی رو برداشتی میدوی دنبال همه خوب بده دیگه.هر ده دقیقه هم رو یکی آب یخ ریختی. همش شیطونی میکنی، بعد هم تا کسی  یه چیزی میگه بهت بر میخوره
- نخیر بهم بر نمیخوره، اینم مثل بچه های مدرسمه، همیشه همه چی رو میندازن تقصیر من، درسته من بچه شیطونی ! هستم ولی خوب باور کن همیشه من نیستم که. بعد هرچقدرم بگم من نبودم معلممون باور نمیکنه
- خوب سارا جون یکم کمتر دردسر درست کن.  اینجوری ، همه میفهمن که بزرگ شدی،خانوووم شدی. کم کم باور میکنن حرفاتو، . هر روز اینقدر شلوغ نکن، باشه قربون شکلت برم؟
همونجور با هق هق و در حالی که دماغشو میکشید بالا : - هدی باور کن من هر رزو شلوغ نمیکنم که، یه روز در میون شلوغ میکنم



"ای کاش" های بچه های عراق



- ای کاش بابام مثل بقیه ی پدرا یک کار معمولی داشت، صبحی میرفت عصری هم برمیگشت. واقعا این همه زحمت میارزه وقتی اینقدر دلتنگی هست؟
- کاشکی بابای من کارشو دوست داشت، کاش میتونست با مدرک خودش کار پیدا کنه

-کاشکی بابام یک کاری جور کنه، کاشکی اون دوستش که بهش قول داده باز زیر حرفش نزنه
-ای کاش حالا که بابا رفته خارج دنبال کار، مارو یادش نره
- کاش بابا یخورده بیشتر به مامان اهمیت میداد ، با این همه بچه ، کار مامان خیلی زیاده خوب
- کاش بابا شبا نمیرفت این قهوه خونه های لب رود
- کاش بابام یه روزی حالش بهتر بشه، مامان میگه از وقتی از جنگ برگشته حال و وضعش همینه
- کاش اونروز انفحار بابا نمیرفت بازار،آخه خدا خودت بگو حالا روی ویلچر چه جوری بره دنبال کار
- کاش منم مثل بچه های دیگه یه دونه بابا داشتم


ای آرزوی آرزو


یکی از نیمه شب های تابستان، کسی نوشت :
این روز ها، شیرین ترین روزهای زندگی من هستند
این شب ها، رویایی ترین شب های زندگی من هستند


غروب یکی از روزهای پاییز، مینویسم:
کاش فقط تابستان داشتیم


پله پله...


آرزوی این قبولی رو داشتم
بعد از دو سال دانشجویی تازه الان می تونم بگم که در آینده چه کاره میشم !
ممنون خدای من
قول میدم کاری کنم که بچه ها دیگه از دندونپزشک نترسن:دی




یک دونه سوال

از اون سوالا که بدجوری شک داری
بین یک دوراهی بسیار دشوار!
جواب یا این میشه یا اون
تازه از اون سوالاس که کلی هم زیر سوالی داره و خلاصه با نوشتن این جواب مسیر زندگیه بقیه هم معلوم میشه
اول اینو مینویسی بعد میبنی نه ، اون بهتره
پس پاک میکنی و اون رو مینویسی
بعد یادت میاد که سال سوم ابتدایی مامانت گفته بود همیشه چیزی که اول میاد به ذهنت رو بنویس
پس اون رو پاک میکنی و دوباره این رو مینویسی

و بزرگنترین اشتباهت میدونی چیه ؟ اینکه بعد ازامتحان تا چک نکنی که این بوده یا اون آروم نمیگیری
و وقتی میبینی جواب اون بوده و نه این
آی حرصت میگیره
آی آتیش میگری
آی میکوبی به سرت

همشم به خاطر یه سوال
و اصلا یادت میره که امتحان ده دوازده سوال دیگه هم داشته
و تو فقط حرص میخوری


پ.ن > یک توصیه خواهرانه
میدونید بهترین وقت خرید کیه ؟
بعد همین جور امتحانا
چون با اون قیافه دپرسیت هم کسی جرات نمیکنه بهت گیر بده که چرا اینقدر کفش میگیری
وهم  اینکه طبیعتا  کلی به روحیت نشاط میدی و حالت خوب میشه :دی


آسمون

 عاشق آسمونم.
خصوصا آسمون شهرمون که همیشه شلوغه...
همیشه ی خدا  یا یه ابری داره میاد ، یا یکی داره میره...
یا بارون شروع شده و رنگش تیره ِ تیره  است  با کلی رعد و برق،
 یا بارونیه  و آفتابم هست - همه دور هم -
یا اینکه تموم شده و اگه حال داشته باشی و یخورده صبر  کنی رنگین کمونه هم پیداش میشه
بعضی وقتا هم - فقط بعضی وقتا- آفتابیه با چن تا ببعی به عنوان ابر
اگه خونمون یک تپه داشت ، (که ترجیحا هیچ سگی هم از روش رد نمیشد و اه نمیکرد) من شاید شامو ناهارم رو هم  همونجا میخوردم .
با دوچرخه  که  از کتابخونه برمیگردم خونه، یه سر پایینی هست - که عشق منه- قشنگ میشه کلی از آسمون رو دید، با سرعت زیاد
و حتی پدال هم نزد !
همیشه یک دوری هم کنار کانال میزنم ، چون  میشه دم دمای غروب ... دیگه آسمون این ساعت رو اصلا نمیشه توصیف کرد
البته این همه حس قشنگ   یادم رفت  وقتی :
چند روز پیش برگشتنه بارون گرفته بود، هوا خیلی دم داشت ، عینکlم خال خال ،کوله پشتیم سنگین،کلافه ، تو خیابون پشت چراغ منتظر بودم ،وقتی سبز شد، خواستم حرکت کنم که کفشم رو پدال لیز خورد و از پام در اومد، پشت سرم یک صف ماشین ، رفتم کنار تا رد شن ،
واقعا دلم براش سوخت!  وسط خیابون تک و تنها!
 شاید اکشن ترین صحنه ای که یک کفش بتونه  ببینه.
البته ناگفته نمونه که پدال زدن با کفش له شده ی گشاد شده،لذتی داره که عمرا هیچکدومتون چشیده باشید


پ. ن : فردا اولین امتحان


چرا آیا

بعضی وقتا یک سوالایی میاد تو ذهنت که واقعا بی جواب میمونن
مثلا اینکه:
چرا بارسلونا دقیقه 92 مساوی میکنه
چرا وقتی خواستم لباسای زمستونی و رو جمع کنم شال هامو گذاشتم توی یک کیسه زباله
چرا داور این بازی باید اینقدر چرت باشه
چرا همیشه باید حداقل ده بار به براردم بگیم تا دفعه یازدهم، تازه آشغالارو ببره پایین
چرا ولی بعضی وقتا اصلا لازم نیست بهش بگیم و خودش داوطلبانه و از روی فهم و شعور و بلوغ اجتماعی کیسه رو میبره پایین
چرا اون کیسه ، باید کیسه شال های من باشه

اینا همه بی جواب موندن  ،ولی قیافه من ساعت 12 و ربع شب با شلوار تو خونه ای و دمپایی، تو اتاقک گنده اشغالای پایین آپارتمان در حالی که هیچ نوری نداره و  حتی کیسه سفید رو از سیاه تشخیص نمیدادم و مجبور بودم دونه دونه انگشتمو بزنم  ببینم توشون نرمه یا نه و بوی گندی که داشت خفم میکرد ، بهم ثابت کرد که به هیج وجه من الوجوه حاظر نیستم از شالام (که بالاخره پیداشون کردم) بگذرم.

و دیگه اینکه این بد بیاریا ولم نمیکنن ، حتی اگه مامان اینجا باشه :دی


این چند سِنت


- صبح تو دانشگاه یکی از بچه ها پول میخواد و حتی اون پنج سنتیه ته کیفتم میگیره چون ممکنه به درد بخوره
- ظهری خیلی گشنته و تقریبا تا آخرین سنت حساب جاریت  رو  غذا و هله هوله میخری
- عصری با دوستات سر اینکه  هیچکدوماتون شماره هیچ یک از اعضای خونواده رو حفظ نیستید: کلی دیگ به دیگ میگه روت سیاه

شب که داری برمیگردی خونه، مترو وسط راه وایمیسه و همه پیاده میشن. بعد از نیم ساعت انتظار اطلاع میدن ک مترو خراب شده و بهتر اوتوبوس بگیرید.
یک نیگاه به به اسم ایستگاه مترو میندازی ، اصلا نمیدونی کجای شهر هست
به داداشت زنگ میزنی
همین که میگی سلام من فلان جام میای دنبالم؟ و اون میگه بابا اونجا که کاری نداره خودت بیا دیگه و تو میگی آخه بلد نیستم، باطری تلفونت تموم میشه
البته در این بین یکی از دوستات که انگار از دور دیدتت هی اس ام اس میزنه و هی زنگ میزنه - میرفت پشت خط و هی بوق بوق میزد و هیجان قضیه رو میبرد بالا- و میخواست جویا بشه که : این یارو که بغلت وایساده کیه ؟

یکم به دور برت نیگا میکنی همه جا آروم خلوت  (و هیچ یارویی هم دیده نمیشه)
وقتی میبینی یک تلفن همگانی اون ته خیابون هست اول حس میکنی  سراب ِ !
''اینقدرا هم بد شانس نیستیما''
بعد که بش میرسی و میبینی که بدون سکه یا کارت ، تره هم برات خورد نمیکنه حرفت رو پس میگیری
میخوای برگردی ولی یادت میاد که شاید چن سنتی ته کارت بانکت باشه. کارت رو میذاری و میبینی وای خدای من اندازه یک دقیقه صحبت وقت داری (در این لحظه احساس میلیونر بودن میکردم) این چند سنت ممکنه تورو نجات بده ولی آخه میخوای به چه شماره ای زنگ بزنی؟
تنها شماره ای که از خونواده حفظی شماره خونه مامان بزرگت تو تهرانه !
ولی نه، بعد از فشار های بسیار محکم (!) شماره خونه رو هم یادت میاد.
بقیش به خیر گذشت و دادشتم اومد دنبالت و سالم سلامت رسیدی خونه .

ولی تو همش فکر میکنی که اگه مامان اینجا بود هیچ وقت این اتفاقا نمیافتاد...
 


من ِ آشپز

نوع مطلب :آفتابی ها، 


اینکه ده- دوازده نفر مهمون داشته باشی کلا چیز خوبیه ولی فقط زمانی که مامانتم خونه باشه
و نه وقتیکه تو برای اولین بار و اونم شب مهمونی بری تو آشپزخونه برای تهیه شیرینی و حتی ندونی همزن برقی جاش کجاس
بعد از اینکه آشپزخونه  رو زیر رو کردی زنگ بزنی مامانت (که کربلا تشریف دارن ) و جاشو بپرسی
بعد ازاینکه پیداش کردی نتونی میله ی هم زن رو بهش وصل کنی یعنی میله رو میذاشتی پشت دستگاه، چون تصادفا اونجا هم یک سوراخ بوده که میچرخیده (خودم میدونم که دلیل قانع کننده ای نیست!)
خلاصه کنم فقط برای به کار اندختن این همزن 5 بار کربلا مزاحم میشی.

و چقدر سخت است جدا کردن سفیده تخم مرغ از زردی آن، خدای من.
 و جالبتر اینکه همون وسطا یادت بره تخم مرغ چندم هستی و مجبور بشی توی سطل زباله بگردی ببینی کجای کاری.
سفیده رو که خوب زدی و به صورت پنبه در اوردی میذاری کنار.
بعد وقتی میخوای خامه رو با همون دستگاه نفرین شده بزنی، ابتدا چون اتفاقی نمیفته نگران میشی و دوستت رو که میدونی تجربش باز بیشتره رسما کچل میکنی.
اون تو اولین تلفن ها با مهربونی و تو آخریاش با فحش و کتک تو رو از نگرانی در میاره و میگه :آره باید خیلی هم بزنی.
ولی نمیگه که اگه خیلی خیلی خیلی هم بزنی ممکنه خامت بشه کره :((
و اینجاس که دیگه اعصابت خیلی خورد میشه، به کره ای که توی ظرف ِ نیگا میکنی و به یاد خامه ی کمی که تو یخجال مونده میفتی.
خیلی ناراحتی و همه ی دور بریات رو مقصر میدونی...
ولی به خودت میگی هدی عیبی نداره آروم باش!
و دستمال روی میز رو برمیداری برای پاک کردن دستهات که یک دفعه  ظرف شکر خالی میشه کف آشپزخونه
تقریبا گریه ت میگیره...
ولی باز خودتو کنترل میکنی .
ظرف سفیده رو بر میداری و متوجه میشی که زیر اون ابراییی که اول درست کردی باز سفیده تخم مرغ مایع جمع شده ، میخوای کدبانو گری کنی پس دوباره همزن رو برمیدازی و شروه میکنی به زدن ولی ناگهان همه ابرا ناپدید میشن و دیگه برنمیگردن ! چرا خدای من؟؟؟؟
 همین موقع س که بوی سوختن  دسته پلاستیکی شعله پخش کن رو گاز،ابرها و تخم مرغ ها  رو از یادت میبره و تو کم کم به این نتیجه میرسی که

جای مامانت خیلی خالیه...


تا یک ماه

نوع مطلب :شب تابی ها، 



خونه ی بدون مامان رو دوست ندارم


تعداد کل صفحات: (5) 1   2   3   4   5   

فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :