یکم چشام
احساس خستگی میکردن... دوشنبه هفته ٬چون احتیاج به وقت قبلی نداره ٬رفتم
بیمارستان... میگه برنامه عوض شده و باید وقت بگیرید٬ رفتم وقت
گرفتم! برای دو هفته بعد.
دو هفته بعد: دکتر - یادم نیست- فکر کنم یه یک ساعت و نیمی دیر کرد. وقتی اومد
دیدم ایرانیه!
( آهان !!) مامانمو معاینه کرد ولی برای من دیگه خیلی دیر شده بود...انداخت دو
هفته دیگه...
یک روز قبل از ”دوهفته دیگه“: از بیمارستان زنگ زدن؛ شما خانوم هدی هستید؟ بله/
دکترتون برای قرار نمیتونن حاظر حاضر باشن. نزدیکترین وقت بعد هم کمتر از
۲۵ روز دیگه نیست...مشکلی ندارید؟ /- نه ممنون
میشم.
۲۵ روز دیگه : هدی از صبح حوصلش سر رفته! دلش
میخواد یه کاری بکنه...انگار باید یه جایی بره! ولی نمیدونه کجا! شاید یکم دلش
تنگه... پس میره جایی که دیگه دلش تنگ نیست.
وقتی برمیگرده... شب شده. داره ازپنجره بیرونو نیگاه میکنه و غرق
افکارشه(!) که به طور معجزه آسایی یادش میاد امروز باید میرفته چشم
پزشکی !
کلاغه به
خونش نرسید !
تبلیغات