یكمی شیرینش كنیم...

سه روز  با شوهرش قهر كرده بود چون بیچاره تاریخ نامزدیشون رو یادش رفته بود.
اول فكر میكردم با شوخی و اینا بیخیال مشه... بعد دیدم نه قضیه جدیه و اصلا خودشم حالش خرابه !
بهش گفتم بابا سالروز نامزدیتون مگه چقدر میتونه مهم باشه كه دو نفر رو اینقدر از هم ناراحت كنه....
اصلا تو كه میدونی ممكنه یادش بره یه جور غیر مستقیم یادش میووردی... اینجوری هم اون به خیال خودش (مردا همیشه اینجوری خیال میكنن ! ) خیلی خوشحالت كرده هم تو این همه روز ناراحت نبودی هم من مجبور نبودم این قیافه زار تو  رو تحمل كنم!
مثلا منو نیگا  چون مطمئنم عمرا بابام با اون همه كار تاریخ تولدمو  یادش بیاد , خودم همین امروز زنگش زدم با نوع هدیه ای كه میخوام دعوتش كردم برای جشن :دی !
اینجوری همه راضی و خوشحالن :دی


خدایی نباید از كسی انتظار داشت...البته اینجوری باید انتظارمون از خودمون, خیلی بالا  تر باشه... اخه سخته.
نه اینكه بخوام بگم دنیا تیره و تار شده و همه به فكر خودشونن و  دنیای ماشینی احساسات ادما رو  له كرده  و داریم جزغاله میشیم و الی اخیر...
                                                       فقط میخوام بگم اینجوری راحت تریم !


روزی پربار

دیروز یكی از كانالای تلوزیونی اومده بود یك گزارش از دانشگاه ما گرفته بود و خلاصه انگار منو نشون داده بودن... البته طبق معمول وقتی كه باید اخبار ببینم ندیدم
صبحیه سرایدارمون بهم گفت ولی مگه ول میكرد... همه اخبار رو بهم گفت... بنا بر این دیرم شد.
خلاصه چون همه فهمیدن كه من امسال سال اول هستم... نمیتونستم به خودم اجازه بدم تو گزارش سال بعد هم تو همون كلاس نشونم بدن, مردم چی میگن اخه ?!
برا همین درست بعد از اتمام درس رفتم كتابخونه سخت درس بخونم....چقدرم بلدم !
جا نبود... به زور جا پیدا كرده بودم كه بغل دستیه بلند شد و یكی اومد كنارم نشست.... انرمال!!
رووانی بود... یهو داد میزد... كتابشو با صدای بلند میخوند... میزد رو میز... خیلی موقعیت جالبی بود !
برا همین خیلی درس خوندم...!
عصری كار عملی تو ازمایشگاه زیست... باید اب دهن هامون رو میجوشوندیم بعد سرد میكردیم... بعد قاطی میكردیم خلاصه یه عالمه كثافت كاری... اشانتیون اب دهن من رو یكی اشتباهی برداشته بود.... هر چقدرم پرسیدم كی تف منو دزدیده همه فقط لبخند میزدند و كنایه!



هدی بیست ساله از بروكسل


دانشگاه


داشتیم خدا خدا میكردیم كارای عملیمون بیفته اول هفته ساعتای بعد از ظهر... میگن سخته... اولش امتحان هستش و باید حسابی اماده كنی...
رفتم دیدم دو تاشون با هم افتادن اخرین روز هفته تا ساعت هفت و نیم شب.


گل بود به سبزه نیز اراسته شد.


...خیلی عجیبه

i

  -میرفتم یه جایی ٬ یه خانوم ِ به نظرم خیلی خوشگل بود... ظهری که برگشتم با یک اتوبوس دیگه ٬دیدم نشسته جلوم.
-تو خیابون ماشین خیلی خوش رنگ بود ...خوشم اومد ... عصری که برمیگشتم همون ماشین با همون راننده تو یه خیابون دیگه از رو به رو رد شد.
-تو مترو ...اونور شهر٬ یکی نظرمو جلب کرد٬ عینکش خیلی شیک بود... فرداش طرف خونه میومدم همون مرد با همون عینک(!) داشت با بچه اش  خیابون رو عبور میکرد.
-یک پیرمرد تو خیابون به نظرم بلژیکی اومد...جالب بود برام. از پیرمردا خوشم میاد. چند روز بعد همون رو تو ایستگاه مترو خیلی دور از اون خیابون در حال عربی صحبت کردن دیدم.
-چند روز پیش سوار مترو شدم... یگ گروه جوون خیلی سر و صدا میکردن. (شوخی وانتی) پس فرداش که داشتم میرفتم همون جا... تو همون مترو ... همون واگن(اینم دیگه خیلی زور داره!) همون گروه داشتن سر و صدا میکردن!

-امروزم که دیگه آخرش بود... تو مترو جزوه زیستمو  در اوردم درس امروز رو دوره کنم. سنگینی یه نیگا رو همش حس میکردم. سرمو بلند کردم دیدم یک جوون نشست رو به رو... به خوندن ادامه دادم. 
در ورودیه اپارتمان رو که باز کردم دیدم همون پسره وایساده منتظر آسانور !! بعد گفت شما رو من یه جایی ندیدم...؟خدایی اصلا حوصله نداشتم... گفتم آره بیشتر شما من رو دیدی! تو مترو...
خندید... گفت اینجا خونه پسر عمومه.

عجیب نیست...؟


تسلیت

تسلیت میگم درگذشت علامه عسگری رو...

بعضی وقتا با همه وجودت میخوای یک کار خوبی انجام بدی... میخوای نشون بدی بعضی ها چقدر برات عزیزن... بعد میزنی همه چی رو خراب میکنی ...رو سر خودتم خراب میکنی !
با همین جمله ی ساده!

ولی خدا وکیلی اصلا عذاب وجدان ندارم!
مهم نیت


5 سالگی...

دوست خوبیه این وبلاگ... یعنی روزای خوبی باهم داشتیم.
دوستش دارم.
الان چن وقته...؟
۵ سال و چن روز...
زیادِ ها...
کلی دانش آموز بودنمو باهاش گذروندم... روزای قشنگ مدرسه!

فردا هم روز اولِ  سال ِ  اول دانشجوییمه!
دوست دارم
۵ سال دیگه هم بیام بگم... دوست خوبیه این وبلاگ


-

-نشنیدی میگن: تا توانی دلی به دست آور
دل شکستن هنر نمی باشد...؟
- بیخیا بابا !جفتش درده سره به خدا... اصلا ما رو چه به دل مردم!


پیشرفت

 

-این هنوز خوش تیپ مونده ها !

- آره!ولی  هنوز دو سال ازت کوچیکتره !

- این پسرا هیچ پیشرفتی نمیکنن تو زندگی!


این طور پرواز کزد

روزی نور جهان در محوطه با صفایی گردش میکرد٬ جهانگیر که شاهزاده جوانی بود دنبال چیزی میگشت و دو کبوتر در دست داشت.نور جهان را دید٬ کبوتر ها را به وی سپرد. وقتی برگشت٬ یکی از کبوتر ها را ندید.
از نورجهان پرسید : یک کبوتر چه شد؟
نور جهان گفت: پرواز کرد!
چهانگیر گفت: چطور پرواز کرد؟!
نور جهان کبوتر دومی را رها نمود و گفت: این طور پرواز کزد...

"آسمان و ریسمان"


دانشجوی دندون پزشکی

 


کلاسای آمادگی گذاشتن... برای تازه واردا.صبح ٬یک ربع به نه کلاس داشتم.
ساعتم زنگ نزده بود... خیلی اتفاقی بیدار شدم دیدم نُه  و نیمه.عصبانی شدم ولی خوب خیلی زود بیخیال٬ گرفتم خوابیدم به امید کلاسای بعد از ظهر !
بیدار که شدم آماده شم... رفتم تو سالن دیدم تازه ساعت  ده ِ !

ساعتم هنوز با وقت ایران تیک تاک میکنه.

اینم اولین روز دانشگاه.

 

حالم اصلا خوب نیست... دلم شور میزنه... زیاد.
دوواقع می ترسم....  می ترسم شاید چون انتخابم یهویی شد!
 
یک دفعه ای از رشته ای که بدم میومد خوشم اومده.
رشته ای نه چندان ساده

ولی میگن  طبیعیه...
 هر کسی از شکست می ترسه.
خوب منم هیچ فرقی با بقیه ندارم.

خدا خودش بزرگه ;)

 


بازگشت

 

 

          "  خونه٬
خونه قشنگه هم خونه  "

 

ولی عجیب بوی غربت میده...


... مرغ سحر

 کاخ نیاوران٬ خاطره هاش بیشتر شد.
من عاشق لوسترای صاحبقرانیه شدم!

امشب رفته بودیم کنسرت شجریان.یکم اونور تر از عالی.
 البته مها وسطاش خوابش برد...
خیر سرم برده بودمش برا تولدش ! نمیدونم٬ شاید من نمی تونم برنامه ها رو با رده سنی تطبیق بدم... چن وقت پیشم دختر خاله کوچولو هامو برده بودم سینما  روز سوم... سی ثانیه بند نمیشدن رو صندلی. برگشتنه سارا با چن نفر دوست شده بود رویا هم میگفت پول سبز ه ی منو پس بده.

دیگه کسی رو با من نمیفرستن بیرون

پنجشنبه میریم  طرفای گرمسار ستاره ببینیم...

امسال اصلا دوست ندارم برگردم. سعی میکنم چشمم به تقویم نخوره!
دیگه آخرای خوش گذرونیه...
قرار زندگی جدی بشه.

پس من  کی جدی میشم؟


ایران

نگفته بودیم بهشون که داریم میاییم...
جالب بود عکس العملا.... بی بی م از فرودگاه که زنگ زدیم گفتیم ما تهرانیم گفتش غلط کردید تهرانید ...یهنی چی؟ جدی میگی بشری؟! 
خاله کوچیکم از پشت آیفون ضعف میکنه و گریه و این صوبتا... همسایه ها فکر میکنن کسی فوت شده...
خاله بزرگم  از منطقه یک تا
۱۳ رو نمیدونم تو چند دقیقه میرونه بسیار سریع...
علی هم که فداش بشم خیلی ذوق کرده بود... اصلا خیلی زیاد...البته بروز نمیداد...ولی من خوب٬ چون میشنامسش٬ میدونم :دی

 


ببخشید آقا چی میخونی؟

دیروز رفته بودیم بهشت زهرا... خیلی خلوت بود. خیلی... دلم گرفت.
هیچ وقت از دست دادن بابابزرگمو نمیتونم بپذیرم... نمیدونم شاید چون ندیدمش وقت فوتش... همیشه حس میکنم یه جاییه قرار بیاد...
بگذریم...
یک آقایی اومد با یه پیرهن زرشکی و شلوار گشاد مشکی . لب قبر نشست شروع کرد به قرآن خوندن... برام عجیب بود...ولی فهمیدم کارشه!
دیدم خیلی داره با تسلط و روون میخونه... حواسم جمع شد... داشت میخوند:
الرحمن ُ الخالدون الکافرون فی ربهم لا ماکرون فی صالحات جنات تجری لا آمنو یرجعون فی ربهم غیر مغضوب ...

جدی بدون مبالغه همینجوری داشت واسه خودش قرآن فی البداحه میخوند... نگاهم رفت طرف مامانم دیدم از خنده غش کرده...

بی بی م پرسید ببخشید آقا چی میخونی؟
- قرآن خانوم
- چه سوره ای ؟
سوره نسا. هممممم آیه ی
۳۴
- بله خیلی ممنون... کافیه. خدا خیرت بده.

همینجوری داشتیم میخندییدم..  یک خانم با همون تیریپ اومد تشکر کرد از قاچ هندونه ای که خاله داشت پخش میکرد... :خدا خیرتون بوده خیلی تشنم بود... از صبح تا حالا اینجاییم تو آفتاب خوابیدیم...
حیف من بلد نیستم قرآن بخونم براتون کاش پسرم بیادش... همینوراس...
- پسرتون پیرهن زرشکی تنش نبود؟
- چرا ... خیلی قشنگ میخونه... اون بلده...


دانش آموزی ... تموم شد

آخرین زنگ تفریح...آخرین امحان كلاسی...آخرین جروبحثا با معلم تاریخ... آخرین دودره بازیا... آخرین مسخره بازیا...درس خوندنای گروهی كه ربطی به هیچ جای جزوه نداشت... آخرین نهار دسته جمعی...آخرین دویدن دنبال اوتوبوس مدرسه برای یك ایستگاه...
همه كارای این چند روز صفت آخری رو دنبال خودش میكشید...
و چقدر تلخ
امتحانا كه تموم شدن روزای جالبی نبود... با اینكه از قبولی خوشحال بودیم... ولی خوب همین قبولی به این معنی بود كه دیگه از این به بعد ممكنه خیلی خیلی كمتر همدیگر رو ببینیم.
دیگه تقریبا هر روز یك برنامه داشتیم... ول نمیكردیم همو!
امسال یكی از بهترین سالهای دوران تحصیلم بود
البته بالاخره بعد از دو دهه هدی موفق شد دیبلم بگیره...
دوست دارم راجب همشون بنویسم...
ولی یك چیز گنده تر! منتظرمه...چمدونا
ایشالا فردا میایم ایران
مییگم براتون


پ ن: تو كارنامه شیمی برام زده بود 9.
در چارچوب نزاكت هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم.


مشهد

 


عجب صفایی داره مشهد..


 


آخرین امتحانات یک داشن آموز.

تو تاریخ بشیریت اولین بار من اینقدر برای امتحانای آخر سال درس میخونم!به کامپیوتر دست نزدم!
اینقدر که حتی فیزیکی که حالیم نیستو شدم
۱۷ !
اونوقت این عجوزه ای فلان شده برای راحت ترین امتحان ٬ شیمی٬ اینجوری بهم میزنه مارو!

بهش میگم اینا نیست توی جزوه...میگه خوب نُت برنمیداری... میگم دیروز شش نفری درس میخوندیم من نتایی داشتم که هیچکی نداشت!
بعد بهم یه چیزایی میگه...یه سری اطلاعات میده . ازش میپرسم  الان سر امتحان  درس میدید؟امتحان شفاهیه..نمیدوتم کاری کنم.

خداییش میخواستم پاشم برم .نمره کافی داشتم میتونستم منفی ۹ یا ۱۰ بگیرم! بعد گفتم بیخودی عصبانی بشم فایده نداره... حداقل ۱۰ رو بگیرم٬ زیاد تابلو نشه تو کارنامه...
که گرفتم !
خیلی هارو انداخت نامرد! خواستم بریم شکایت کنیم بچه ها گفتن بزرگش نکن!خلاصه...

ولی عجب بیخودی روز قشنگمو بهم ریخت...

فدای سرتون !


.امتحان زبان

روز آخر مدرسه برام گزارش نوشت !
خدا بگم چی کارش نکنه...
تازه روابطم با ناظمه درست شده بودا !

خوب آخه  میگه "امتحان شفاهی زبان برای دو نفر فقط ۵ دقیقه است...حواستون باشه٬ نفری ۲ دقیقه و پنجاه" !
شما بودی نمیخندیدی؟! نه...خدا وکیلی !


شب٬ دیر وقت... صبح

 

نمیدونم چه جوری...
با چه جراتی٬
غروروم چی شد 
نمیدونم...
ولی گفتم.

خوب شد یا بد٬ نمیدونم هنوز...
ولی میشه گفت:

سبکی خیلی خوبه


...

مسافرت عالی بود.

خواهم نوشت...


تعداد کل صفحات: (5) 1   2   3   4   5   

فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :