عجب صفایی داره مشهد..
مشهد
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- دلم
- بچه های خوب
- این چند وقت
- نوروز 89
- بزرگ
- قایق دلم
- آقا پلیسه
- دلم آفتاب تابستون رو میخواد
- تولدم
- عین شین قاف
- این تابستون با سارا (دختر خاله ی 9 ساله من)
- "ای کاش" های بچه های عراق
- ای آرزوی آرزو
- پله پله...
- یک دونه سوال
- لیست آخرین پستها
- اردیبهشت 1389
- فروردین 1389
- اسفند 1388
- بهمن 1388
- آبان 1388
- مهر 1388
- تیر 1388
- خرداد 1388
- اردیبهشت 1388
- فروردین 1388
- اسفند 1387
- بهمن 1387
- لیست آرشیوها
-
یک مشت حرف های نگفته
-
حتی اگر ماهی ها گریه کنند
-
آدم خونه به دوش
-
acetaminophen
-
نصرالله سکرتر
-
در اوج تنهایی
-
خلوتگاد دل
-
ترانهء باران
-
پریشانگرد
-
حا میم
-
عاقلانه
-
اتامرون
- همه پیوندها
- کل بازدید :
- بازدید امروز :
- بازدید دیروز :
- بازدید این ماه :
- تعداد کل پست ها :
- آخرین بروز رسانی :
آخرین امتحانات یک داشن آموز.
تو تاریخ بشیریت اولین بار من اینقدر برای امتحانای آخر سال
درس میخونم!به کامپیوتر دست نزدم!
اینقدر که حتی فیزیکی که حالیم نیستو شدم ۱۷ !
اونوقت این عجوزه ای فلان شده برای راحت ترین امتحان ٬ شیمی٬ اینجوری بهم میزنه
مارو!
بهش میگم اینا نیست توی جزوه...میگه خوب نُت برنمیداری... میگم
دیروز شش نفری درس میخوندیم من نتایی داشتم که هیچکی نداشت!
بعد بهم یه چیزایی میگه...یه سری اطلاعات میده . ازش میپرسم الان
سر امتحان درس میدید؟امتحان شفاهیه..نمیدوتم کاری کنم.
خداییش میخواستم پاشم برم .نمره کافی داشتم میتونستم
منفی ۹ یا ۱۰ بگیرم! بعد گفتم بیخودی عصبانی
بشم فایده نداره... حداقل ۱۰
رو بگیرم٬ زیاد تابلو نشه تو کارنامه...
که گرفتم !
خیلی هارو انداخت نامرد! خواستم بریم شکایت کنیم بچه ها گفتن بزرگش نکن!خلاصه...
ولی عجب بیخودی روز قشنگمو بهم ریخت...
فدای سرتون !
.امتحان زبان
روز آخر مدرسه برام گزارش نوشت !
خدا بگم چی کارش نکنه...
تازه روابطم با ناظمه درست شده بودا !
خوب آخه میگه "امتحان شفاهی زبان برای دو نفر
فقط ۵ دقیقه است...حواستون باشه٬ نفری ۲ دقیقه و پنجاه" !
شما بودی نمیخندیدی؟! نه...خدا وکیلی !
شب٬ دیر وقت... صبح
نمیدونم چه جوری...
با چه جراتی٬
غروروم چی شد
نمیدونم...
ولی گفتم.
خوب شد یا بد٬ نمیدونم هنوز...
ولی میشه گفت:
...
مسافرت عالی بود.
ترس های کودکانه
ما رو هم بازی دادن.... ممنون از دعوت علی
سیاه که زهرا دعوتش کرده بود که اونم
طهورا بازیش داده بود اونم ارادتمنده نگارنده
بود... (خواستم بگم بازی الکی نیست !)
۱.خونمون با خونه بی بی زیاد فاصله نداشت.... ولی یک کوچه ی بلند
تاریک رو بخوایم نخوایم باید طی میکردیم... خیلی میترسیدم. هی تند تند پشت
سرمو نیگا میکردم کسی نباشه. اینقدر جلوی بابام راه میرفتم که همش پاهاش گیر
میکرد به پاهام٬ کفشام در میومد... ( تحملم سخت بود!)
البته از تاریکی هنوز هنوز میترسم٬ خصوصا وقت تنهایی ... که به کسی ربطی نداره!
:دی
۲.یادمه یک باز از خواب بیدار شدم...چشام همینجوری که باز بود دیدم
رو پتوم سوسکه راس راست داره رو شکمم راه میره میاد طرف صورتم... فکر کنم جیغی که
زدم از خاطره ها پاک نمیشه. دیگه هیج وقت رو اون تخت نخوابیدم.
۳.چن سال بعدش مقطع ابتدایی... یه بار وقتی رفته بودم بالای آب
خوری که از رو دیوار حیاط مدرسه٬ دختر خاله هامو تو پارک ببینم٬ ناظممون از
پنجره ی دفتر منو دید و همچین یکی خوابوند تو گوشم کل وجودم سوت کشید.
خداییش از این یکی ناجور حساب میبردم... لولوی کودکی هام...
همممم ... دیگه؟!چیزی خاصی یادم نیست.
من کلا بچه نترسی بودم... باور کنید![]()
دعوت ماهم برای : هدی ٬آمنه٬ امین٬ میرزا
گوش و محمد و سکرتر و نیما
دانش آموز نمونه.
مغازه های pearle تا یک مدت به مشتری های جدید٬ لنز های یک ماهه مجانی هدیه
میداد برای تست....
الان همه تو کلاس لنز میذارن ![]()
منم گرفتم... همینجوری ! دنیا قشنگ تره بدون قاب.
مسابقات بین مدرسه های بروکسل رشته والیبال٬ دوم شدیم... فینال
سختی بود... البته من زیاد بازی نکردم... ترجیح دادیم ریسک نکنیم :دی
چهارشنبه برای ۵
روز ٬ با مدرسه میریم فرانسه... قراره خوش بگذرونیم !!
یکی از امتحان ریاضی ها رو پیچوندم. بعد به هر دری زدم نشد
گواهی گیر بیارم... مجبور شدم یه گواهی بخرم! یک ورقه خالی با مهر... پرش
کردیم...با یه امضا...
آخرین ماه دانش آموزیم رو سپری میکنم٬ اگه لو برم بد میشه... آبروی چندین و چند
سالم!!
عجب غلطی کردیم.
پ.ن. : اگه اینجا آپ نمیشه اینجا
هست.
برادر خوب من
صبح زنگ اول ریسک امتحان تاریخ زیاد بود گفتم دیر برم... کلا
ریسک تاریخی ضررش زیاده.
هادی آماده ...همچین مردونگی اوت کرده بود: هدی بیا با ماشین برسونمت.
این ماشین ما چون بابام دیگه نیست ٬ مالیاتش مونده هیچ٬ بیمه شم تموم شده٬ هادی هم
که هنوزگواهینامه نداره.
البته سوار شدما باهاش... ولی وقتی نمیخوام اینا به نظر بهانه های پیش پا افتاده
ای نیستن.
- نه٬ بیخیال. میخوام دیر برسم.
- یعنی چی آخه ؟! سه روزه نرفتی...عشقی بازیات زیاد شده ها ! بیا بریم... پشیمون
میشیا. ایکی ثانیه میرسیم. رانندگیو حال کن.
راحت صبحونه خوردم... سلانه سلانه رفتم بیرون... رسیدم دیدیم
اخوی عزیز چروک شده٬ اون گوشه نشسته جلو در بسته ی مدرسه...
- ا هادی جان چی شد؟!
- ترافیک گیر کردم.
موندم چرا... ولی همچین روحم جلا یافت !
نه؟
گستاخی رو با پرویی اشتباه میگیرن...
بعضیا.
اصلا مهم نیست!)
میگن اسمم هدی است
روز دانش آموز سال65 اولین
.روز زندگیم بود
دانشجو هستم و تقریبا
10 سالی هست ساکن بلژیکم
کشوری که خیلی سعی کردم اندازه
ایران دوستش داشته باشم
ولی انگار شدنی نیست
وبلاگم:از سال 1381
جاییه که همیشه دلم
.میخواسته داشته باشم
.جایی که راحت حرفامو بزنم
.جایی برای روزمرگی های آفتابیم
فهرست وبلاگ
آخرین پستها
آرشیو
اکثرا میخونم
تبلیغات