اینکه ده- دوازده نفر مهمون داشته باشی کلا چیز خوبیه ولی فقط زمانی که مامانتم خونه باشه
و نه وقتیکه تو برای اولین بار و اونم شب مهمونی بری تو آشپزخونه برای تهیه شیرینی و حتی ندونی همزن برقی جاش کجاس
بعد از اینکه آشپزخونه رو زیر رو کردی زنگ بزنی مامانت (که کربلا تشریف دارن ) و جاشو بپرسی
بعد ازاینکه پیداش کردی نتونی میله ی هم زن رو بهش وصل کنی یعنی میله رو میذاشتی پشت دستگاه، چون تصادفا اونجا هم یک سوراخ بوده که میچرخیده (خودم میدونم که دلیل قانع کننده ای نیست!)
خلاصه کنم فقط برای به کار اندختن این همزن 5 بار کربلا مزاحم میشی.
و چقدر سخت است جدا کردن سفیده تخم مرغ از زردی آن، خدای من.
و جالبتر اینکه همون وسطا یادت بره تخم مرغ چندم هستی و مجبور بشی توی سطل زباله بگردی ببینی کجای کاری.
سفیده رو که خوب زدی و به صورت پنبه در اوردی میذاری کنار.
بعد وقتی میخوای خامه رو با همون دستگاه نفرین شده بزنی، ابتدا چون اتفاقی نمیفته نگران میشی و دوستت رو که میدونی تجربش باز بیشتره رسما کچل میکنی.
اون تو اولین تلفن ها با مهربونی و تو آخریاش با فحش و کتک تو رو از نگرانی در میاره و میگه :آره باید خیلی هم بزنی.
ولی نمیگه که اگه خیلی خیلی خیلی هم بزنی ممکنه خامت بشه کره :((
و اینجاس که دیگه اعصابت خیلی خورد میشه، به کره ای که توی ظرف ِ نیگا میکنی و به یاد خامه ی کمی که تو یخجال مونده میفتی.
خیلی ناراحتی و همه ی دور بریات رو مقصر میدونی...
ولی به خودت میگی هدی عیبی نداره آروم باش!
و دستمال روی میز رو برمیداری برای پاک کردن دستهات که یک دفعه ظرف شکر خالی میشه کف آشپزخونه
تقریبا گریه ت میگیره...
ولی باز خودتو کنترل میکنی .
ظرف سفیده رو بر میداری و متوجه میشی که زیر اون ابراییی که اول درست کردی باز سفیده تخم مرغ مایع جمع شده ، میخوای کدبانو گری کنی پس دوباره همزن رو برمیدازی و شروه میکنی به زدن ولی ناگهان همه ابرا ناپدید میشن و دیگه برنمیگردن ! چرا خدای من؟؟؟؟
همین موقع س که بوی سوختن دسته پلاستیکی شعله پخش کن رو گاز،ابرها و تخم مرغ ها رو از یادت میبره و تو کم کم به این نتیجه میرسی که
جای مامانت خیلی خالیه...
تبلیغات