تبلیغات

این چند سِنت


- صبح تو دانشگاه یکی از بچه ها پول میخواد و حتی اون پنج سنتیه ته کیفتم میگیره چون ممکنه به درد بخوره
- ظهری خیلی گشنته و تقریبا تا آخرین سنت حساب جاریت  رو  غذا و هله هوله میخری
- عصری با دوستات سر اینکه  هیچکدوماتون شماره هیچ یک از اعضای خونواده رو حفظ نیستید: کلی دیگ به دیگ میگه روت سیاه

شب که داری برمیگردی خونه، مترو وسط راه وایمیسه و همه پیاده میشن. بعد از نیم ساعت انتظار اطلاع میدن ک مترو خراب شده و بهتر اوتوبوس بگیرید.
یک نیگاه به به اسم ایستگاه مترو میندازی ، اصلا نمیدونی کجای شهر هست
به داداشت زنگ میزنی
همین که میگی سلام من فلان جام میای دنبالم؟ و اون میگه بابا اونجا که کاری نداره خودت بیا دیگه و تو میگی آخه بلد نیستم، باطری تلفونت تموم میشه
البته در این بین یکی از دوستات که انگار از دور دیدتت هی اس ام اس میزنه و هی زنگ میزنه - میرفت پشت خط و هی بوق بوق میزد و هیجان قضیه رو میبرد بالا- و میخواست جویا بشه که : این یارو که بغلت وایساده کیه ؟

یکم به دور برت نیگا میکنی همه جا آروم خلوت  (و هیچ یارویی هم دیده نمیشه)
وقتی میبینی یک تلفن همگانی اون ته خیابون هست اول حس میکنی  سراب ِ !
''اینقدرا هم بد شانس نیستیما''
بعد که بش میرسی و میبینی که بدون سکه یا کارت ، تره هم برات خورد نمیکنه حرفت رو پس میگیری
میخوای برگردی ولی یادت میاد که شاید چن سنتی ته کارت بانکت باشه. کارت رو میذاری و میبینی وای خدای من اندازه یک دقیقه صحبت وقت داری (در این لحظه احساس میلیونر بودن میکردم) این چند سنت ممکنه تورو نجات بده ولی آخه میخوای به چه شماره ای زنگ بزنی؟
تنها شماره ای که از خونواده حفظی شماره خونه مامان بزرگت تو تهرانه !
ولی نه، بعد از فشار های بسیار محکم (!) شماره خونه رو هم یادت میاد.
بقیش به خیر گذشت و دادشتم اومد دنبالت و سالم سلامت رسیدی خونه .

ولی تو همش فکر میکنی که اگه مامان اینجا بود هیچ وقت این اتفاقا نمیافتاد...
 




فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :