آسمون

 عاشق آسمونم.
خصوصا آسمون شهرمون که همیشه شلوغه...
همیشه ی خدا  یا یه ابری داره میاد ، یا یکی داره میره...
یا بارون شروع شده و رنگش تیره ِ تیره  است  با کلی رعد و برق،
 یا بارونیه  و آفتابم هست - همه دور هم -
یا اینکه تموم شده و اگه حال داشته باشی و یخورده صبر  کنی رنگین کمونه هم پیداش میشه
بعضی وقتا هم - فقط بعضی وقتا- آفتابیه با چن تا ببعی به عنوان ابر
اگه خونمون یک تپه داشت ، (که ترجیحا هیچ سگی هم از روش رد نمیشد و اه نمیکرد) من شاید شامو ناهارم رو هم  همونجا میخوردم .
با دوچرخه  که  از کتابخونه برمیگردم خونه، یه سر پایینی هست - که عشق منه- قشنگ میشه کلی از آسمون رو دید، با سرعت زیاد
و حتی پدال هم نزد !
همیشه یک دوری هم کنار کانال میزنم ، چون  میشه دم دمای غروب ... دیگه آسمون این ساعت رو اصلا نمیشه توصیف کرد
البته این همه حس قشنگ   یادم رفت  وقتی :
چند روز پیش برگشتنه بارون گرفته بود، هوا خیلی دم داشت ، عینکlم خال خال ،کوله پشتیم سنگین،کلافه ، تو خیابون پشت چراغ منتظر بودم ،وقتی سبز شد، خواستم حرکت کنم که کفشم رو پدال لیز خورد و از پام در اومد، پشت سرم یک صف ماشین ، رفتم کنار تا رد شن ،
واقعا دلم براش سوخت!  وسط خیابون تک و تنها!
 شاید اکشن ترین صحنه ای که یک کفش بتونه  ببینه.
البته ناگفته نمونه که پدال زدن با کفش له شده ی گشاد شده،لذتی داره که عمرا هیچکدومتون چشیده باشید


پ. ن : فردا اولین امتحان




فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :