تبلیغات

روز اول بهار

 

صبح که طبق معمول دیرم شده بود بعد از سلام با سریدار-که به بهانه طی کشیدن٬ هر روز صبح تقریبا ۷۰ درصد اخبار آپارتمان رو دریافت میکنه-وقتی چشمم خورد به منظره بیرون یک لحظه حس کردم تازه شدم... درخت روبه رو پر از شکوفه شده بود...بدجور به دلم نشست.
دوربینم همرام بود.سعی کردم همون نگاه اولمو قاب کنم... پشت چارچوب در.
بعضی از لحظه ها هست٬ دوست دارم ثبت بشن... برای همیشه.
انگار میترسم روزی بیادو  یادم بره که چقدر ساده ولی با تمام وجود لبخند میزدم.

شب شده بود و ما هنوز دنبال کسب علم و دانش٬ یک لحظه چشمم خورد به پنجره آزمایشگاه٬ باور نکردم... رفتم جلوتر... نه ٬انگار جدی داشت برف میومد!
مثل بچه ای که عاشق عروسک پشت ویترین ِ از جلوی پنجره جم نمیخوردم.
 آسمون چقدر بلا شده...
بعد از بیست و یک سال زندگی تازه فهمیدم شب زیر برف قدم زدن٬ چقدر کیف داره.

درخت صبحیه رو بگو٬ دلم براش سوخت.
بعضیا چه زود فریب میخورن...

 

                                                                                              عیدتون مبارک




فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :