*داشتم یكی از خاطره های سفر پارسال به فرانسه رو برای مامان
تعریف میكردم... اون شب كه با بچه ها ساعت 2 نصفه شب بیرون هتل قرار گذاشته بودیمو
تو جنگل و جاده های روستای دور از شهر كلی همدیگرو ترسوندیم...
رسیدیم به یه قبرستون كوچولو از همونا كه تو سریالای خارجی میبینیم... از اونا كه
شبیه یه باغچه گله.
ولی خوب طرفای ساعت سه نصف شب كمتر كسی جرات كرد با ما بیاد تو ... و حتی به
پیشنهاد قایم موشك بازیه بنده جواب رد داده شد...! البته اگر از اون موجودات موزی
موذی گروه كه با ملافه های سفید از دیوار پشتی پریدن جلوی ما و مو به تنمان سیخ
كردن بگذریم... شب آرام و دلپذیری بود.
آسمون جا كم داشت برای اون همه ستاره...
درسته كه برگشتنه مورد مواخذه شدید قرار گرفته و نزدیك بود برمون گردونن خونه ولی
شكر خدا مساله به جاهای باریك كشیده نشد.
*مامان كه اینو شنید.... با حالتی بسیار
نوستالژیك به سالها پیش پرواز كرده و خاطره شیرینی رو که تا اونموقع احد الناسی
ازش خبر نداشت رو برامون بازگو كرد.... "ما
رو برده بون جمكران وقت دعا به ما و معلممون حالت خیلی روحانی دست داد و رفتیم وسط
بیابون برا دعا خوندن.... همون وقت بود كه یه گربه اومد و از وسط ما رد شد.... خیلی
ترسیدیم... یه مشت دختر چقدر جیغ و داد زدیم ... " و
تنهایی شروع میكنه به خنده ( كه صد البته ما هم همراهیش میكنیم)
*خواهر كوچیكم رو امسال میخوان یك هفته, ببرن
نیویورك...همون كه تو آمریكاس :دی
فكر میكنید اون با چه جور خاطره ای برگرده... ؟
البته بنده از شدت حسادت , هنوز به این نكته توجهی نكردم !
تبلیغات