روزی پربار

دیروز یكی از كانالای تلوزیونی اومده بود یك گزارش از دانشگاه ما گرفته بود و خلاصه انگار منو نشون داده بودن... البته طبق معمول وقتی كه باید اخبار ببینم ندیدم
صبحیه سرایدارمون بهم گفت ولی مگه ول میكرد... همه اخبار رو بهم گفت... بنا بر این دیرم شد.
خلاصه چون همه فهمیدن كه من امسال سال اول هستم... نمیتونستم به خودم اجازه بدم تو گزارش سال بعد هم تو همون كلاس نشونم بدن, مردم چی میگن اخه ?!
برا همین درست بعد از اتمام درس رفتم كتابخونه سخت درس بخونم....چقدرم بلدم !
جا نبود... به زور جا پیدا كرده بودم كه بغل دستیه بلند شد و یكی اومد كنارم نشست.... انرمال!!
رووانی بود... یهو داد میزد... كتابشو با صدای بلند میخوند... میزد رو میز... خیلی موقعیت جالبی بود !
برا همین خیلی درس خوندم...!
عصری كار عملی تو ازمایشگاه زیست... باید اب دهن هامون رو میجوشوندیم بعد سرد میكردیم... بعد قاطی میكردیم خلاصه یه عالمه كثافت كاری... اشانتیون اب دهن من رو یكی اشتباهی برداشته بود.... هر چقدرم پرسیدم كی تف منو دزدیده همه فقط لبخند میزدند و كنایه!



هدی بیست ساله از بروكسل




فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :