تبلیغات

...خیلی عجیبه

i

  -میرفتم یه جایی ٬ یه خانوم ِ به نظرم خیلی خوشگل بود... ظهری که برگشتم با یک اتوبوس دیگه ٬دیدم نشسته جلوم.
-تو خیابون ماشین خیلی خوش رنگ بود ...خوشم اومد ... عصری که برمیگشتم همون ماشین با همون راننده تو یه خیابون دیگه از رو به رو رد شد.
-تو مترو ...اونور شهر٬ یکی نظرمو جلب کرد٬ عینکش خیلی شیک بود... فرداش طرف خونه میومدم همون مرد با همون عینک(!) داشت با بچه اش  خیابون رو عبور میکرد.
-یک پیرمرد تو خیابون به نظرم بلژیکی اومد...جالب بود برام. از پیرمردا خوشم میاد. چند روز بعد همون رو تو ایستگاه مترو خیلی دور از اون خیابون در حال عربی صحبت کردن دیدم.
-چند روز پیش سوار مترو شدم... یگ گروه جوون خیلی سر و صدا میکردن. (شوخی وانتی) پس فرداش که داشتم میرفتم همون جا... تو همون مترو ... همون واگن(اینم دیگه خیلی زور داره!) همون گروه داشتن سر و صدا میکردن!

-امروزم که دیگه آخرش بود... تو مترو جزوه زیستمو  در اوردم درس امروز رو دوره کنم. سنگینی یه نیگا رو همش حس میکردم. سرمو بلند کردم دیدم یک جوون نشست رو به رو... به خوندن ادامه دادم. 
در ورودیه اپارتمان رو که باز کردم دیدم همون پسره وایساده منتظر آسانور !! بعد گفت شما رو من یه جایی ندیدم...؟خدایی اصلا حوصله نداشتم... گفتم آره بیشتر شما من رو دیدی! تو مترو...
خندید... گفت اینجا خونه پسر عمومه.

عجیب نیست...؟




فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :