دیروز رفته بودیم بهشت زهرا... خیلی خلوت بود. خیلی... دلم
گرفت.
هیچ وقت از دست دادن بابابزرگمو نمیتونم بپذیرم... نمیدونم شاید چون ندیدمش وقت
فوتش... همیشه حس میکنم یه جاییه قرار بیاد...
بگذریم...
یک آقایی اومد با یه پیرهن زرشکی و شلوار گشاد مشکی . لب قبر نشست شروع کرد به
قرآن خوندن... برام عجیب بود...ولی فهمیدم کارشه!
دیدم خیلی داره با تسلط و روون میخونه... حواسم جمع شد... داشت میخوند:
الرحمن ُ الخالدون الکافرون فی ربهم لا ماکرون فی صالحات جنات تجری لا آمنو
یرجعون فی ربهم غیر مغضوب ...
جدی بدون مبالغه همینجوری داشت واسه خودش قرآن فی البداحه میخوند...
نگاهم رفت طرف مامانم دیدم از خنده غش کرده...
بی بی م پرسید ببخشید آقا چی میخونی؟
- قرآن خانوم
- چه سوره ای ؟
سوره نسا. هممممم آیه ی ۳۴
- بله خیلی ممنون... کافیه. خدا خیرت بده.
همینجوری داشتیم میخندییدم.. یک خانم با همون تیریپ اومد
تشکر کرد از قاچ هندونه ای که خاله داشت پخش میکرد... :خدا خیرتون بوده خیلی تشنم
بود... از صبح تا حالا اینجاییم تو آفتاب خوابیدیم...
حیف من بلد نیستم قرآن بخونم براتون کاش پسرم بیادش... همینوراس...
- پسرتون پیرهن زرشکی تنش نبود؟
- چرا ... خیلی قشنگ میخونه... اون بلده...
تبلیغات