نگفته بودیم بهشون که داریم میاییم...
جالب بود عکس العملا.... بی بی م از فرودگاه که زنگ زدیم گفتیم ما تهرانیم گفتش
غلط کردید تهرانید ...یهنی چی؟ جدی میگی بشری؟!
خاله کوچیکم از پشت آیفون ضعف میکنه و گریه و این صوبتا... همسایه ها فکر میکنن
کسی فوت شده...
خاله بزرگم از منطقه یک تا ۱۳
رو نمیدونم تو چند دقیقه میرونه بسیار سریع...
علی هم که فداش بشم خیلی ذوق کرده بود... اصلا خیلی زیاد...البته بروز
نمیداد...ولی من خوب٬ چون میشنامسش٬ میدونم :دی
دیروز رفته بودیم بهشت زهرا... خیلی خلوت بود. خیلی... دلم
گرفت.
هیچ وقت از دست دادن بابابزرگمو نمیتونم بپذیرم... نمیدونم شاید چون ندیدمش وقت
فوتش... همیشه حس میکنم یه جاییه قرار بیاد...
بگذریم...
یک آقایی اومد با یه پیرهن زرشکی و شلوار گشاد مشکی . لب قبر نشست شروع کرد به
قرآن خوندن... برام عجیب بود...ولی فهمیدم کارشه!
دیدم خیلی داره با تسلط و روون میخونه... حواسم جمع شد... داشت میخوند:
الرحمن ُ الخالدون الکافرون فی ربهم لا ماکرون فی صالحات جنات تجری لا آمنو
یرجعون فی ربهم غیر مغضوب ...
جدی بدون مبالغه همینجوری داشت واسه خودش قرآن فی البداحه میخوند...
نگاهم رفت طرف مامانم دیدم از خنده غش کرده...
بی بی م پرسید ببخشید آقا چی میخونی؟
- قرآن خانوم
- چه سوره ای ؟
سوره نسا. هممممم آیه ی ۳۴
- بله خیلی ممنون... کافیه. خدا خیرت بده.
همینجوری داشتیم میخندییدم.. یک خانم با همون تیریپ اومد
تشکر کرد از قاچ هندونه ای که خاله داشت پخش میکرد... :خدا خیرتون بوده خیلی تشنم
بود... از صبح تا حالا اینجاییم تو آفتاب خوابیدیم...
حیف من بلد نیستم قرآن بخونم براتون کاش پسرم بیادش... همینوراس...
- پسرتون پیرهن زرشکی تنش نبود؟
- چرا ... خیلی قشنگ میخونه... اون بلده...
آخرین
زنگ تفریح...آخرین امحان كلاسی...آخرین جروبحثا با معلم تاریخ... آخرین دودره
بازیا... آخرین مسخره بازیا...درس خوندنای گروهی كه ربطی به هیچ جای جزوه نداشت...
آخرین نهار دسته جمعی...آخرین دویدن دنبال اوتوبوس مدرسه برای یك ایستگاه...
همه كارای این چند روز صفت آخری رو دنبال خودش میكشید...
و چقدر تلخ
امتحانا كه تموم شدن روزای جالبی نبود... با اینكه از قبولی خوشحال بودیم... ولی
خوب همین قبولی به این معنی بود كه دیگه از این به بعد ممكنه خیلی خیلی كمتر
همدیگر رو ببینیم.
دیگه تقریبا هر روز یك برنامه داشتیم... ول نمیكردیم همو!
امسال یكی از بهترین سالهای دوران تحصیلم بود
البته بالاخره بعد از دو دهه هدی موفق شد دیبلم بگیره...
دوست دارم راجب همشون بنویسم...
ولی یك چیز گنده تر! منتظرمه...چمدونا
ایشالا فردا میایم ایران
مییگم براتون
پ ن: تو كارنامه شیمی برام زده بود 9.
در چارچوب نزاكت هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم.
میگن اسمم هدی است
روز دانش آموز سال65 اولین
.روز زندگیم بود
دانشجو هستم و تقریبا
10 سالی هست ساکن بلژیکم
کشوری که خیلی سعی کردم اندازه
ایران دوستش داشته باشم
ولی انگار شدنی نیست
وبلاگم:از سال 1381
جاییه که همیشه دلم
.میخواسته داشته باشم
.جایی که راحت حرفامو بزنم
.جایی برای روزمرگی های آفتابیم