گاهی احساس میکنم .
..............................
نه این جملهء ناتمام راستش قدیمیست
الان هر جور حساب میکنم
اگر باشی بهتر است.
گاهی
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- دلم
- بچه های خوب
- این چند وقت
- نوروز 89
- بزرگ
- قایق دلم
- آقا پلیسه
- دلم آفتاب تابستون رو میخواد
- تولدم
- عین شین قاف
- این تابستون با سارا (دختر خاله ی 9 ساله من)
- "ای کاش" های بچه های عراق
- ای آرزوی آرزو
- پله پله...
- یک دونه سوال
- لیست آخرین پستها
- اردیبهشت 1389
- فروردین 1389
- اسفند 1388
- بهمن 1388
- آبان 1388
- مهر 1388
- تیر 1388
- خرداد 1388
- اردیبهشت 1388
- فروردین 1388
- اسفند 1387
- بهمن 1387
- لیست آرشیوها
-
یک مشت حرف های نگفته
-
حتی اگر ماهی ها گریه کنند
-
آدم خونه به دوش
-
acetaminophen
-
نصرالله سکرتر
-
در اوج تنهایی
-
خلوتگاد دل
-
ترانهء باران
-
پریشانگرد
-
حا میم
-
عاقلانه
-
اتامرون
- همه پیوندها
- کل بازدید :
- بازدید امروز :
- بازدید دیروز :
- بازدید این ماه :
- تعداد کل پست ها :
- آخرین بروز رسانی :
البته پیش میاد... !
یکم چشام
احساس خستگی میکردن... دوشنبه هفته ٬چون احتیاج به وقت قبلی نداره ٬رفتم
بیمارستان... میگه برنامه عوض شده و باید وقت بگیرید٬ رفتم وقت
گرفتم! برای دو هفته بعد.
دو هفته بعد: دکتر - یادم نیست- فکر کنم یه یک ساعت و نیمی دیر کرد. وقتی اومد
دیدم ایرانیه!
( آهان !!) مامانمو معاینه کرد ولی برای من دیگه خیلی دیر شده بود...انداخت دو
هفته دیگه...
یک روز قبل از ”دوهفته دیگه“: از بیمارستان زنگ زدن؛ شما خانوم هدی هستید؟ بله/
دکترتون برای قرار نمیتونن حاظر حاضر باشن. نزدیکترین وقت بعد هم کمتر از
۲۵ روز دیگه نیست...مشکلی ندارید؟ /- نه ممنون
میشم.
۲۵ روز دیگه : هدی از صبح حوصلش سر رفته! دلش
میخواد یه کاری بکنه...انگار باید یه جایی بره! ولی نمیدونه کجا! شاید یکم دلش
تنگه... پس میره جایی که دیگه دلش تنگ نیست.
وقتی برمیگرده... شب شده. داره ازپنجره بیرونو نیگاه میکنه و غرق
افکارشه(!) که به طور معجزه آسایی یادش میاد امروز باید میرفته چشم
پزشکی !
کلاغه به
خونش نرسید !
میلاد امام رضا(ع) بر تک تکتون مبارک.
...
۱۴ رجب/ 10 شهریور.
فقط روز قبلش اجازه داده بودن ببوسنش و روز پدر رو بش تبریک بگن... با
اینکه شاید حس نمیکرد.
ساعت ۵ عصر شایدم ۵ و
ده دقیقه...
خدا بابا بزرگمو ازم گرفت... خوب گشت ببینه عزیزترین ِ آدما برام کیه.... اونی که
از همه بیشتر دلم براش تنگه... بعد بردش آسمون...
هیچ وقت نگاه آخرشو یادم نمیره...
ولی خیلی نامردیه...دیگه هیچ نگاهی نیست٬ جاشو پر کنه...
انا لله و انا الیه راجعون
روز اول بهار
صبح که طبق معمول دیرم شده بود بعد از سلام با سریدار-که به
بهانه طی کشیدن٬ هر روز صبح تقریبا ۷۰ درصد
اخبار آپارتمان رو دریافت میکنه-وقتی چشمم خورد به منظره بیرون یک لحظه حس کردم
تازه شدم... درخت روبه رو پر از شکوفه شده بود...بدجور به دلم نشست.
دوربینم همرام بود.سعی کردم همون نگاه اولمو قاب کنم... پشت چارچوب در.
بعضی از لحظه ها هست٬ دوست دارم ثبت بشن... برای همیشه.
انگار میترسم روزی بیادو یادم بره که چقدر ساده ولی با تمام وجود لبخند
میزدم.
شب شده بود و ما هنوز دنبال کسب علم و دانش٬ یک لحظه چشمم خورد
به پنجره آزمایشگاه٬ باور نکردم... رفتم جلوتر... نه ٬انگار جدی داشت برف میومد!
مثل بچه ای که عاشق عروسک پشت ویترین ِ از جلوی پنجره جم نمیخوردم.
آسمون چقدر بلا شده...
بعد از بیست و یک سال زندگی تازه فهمیدم شب زیر برف قدم زدن٬ چقدر کیف داره.
درخت صبحیه رو بگو٬ دلم براش سوخت.
بعضیا چه زود فریب میخورن...
میگن اسمم هدی است
روز دانش آموز سال65 اولین
.روز زندگیم بود
دانشجو هستم و تقریبا
10 سالی هست ساکن بلژیکم
کشوری که خیلی سعی کردم اندازه
ایران دوستش داشته باشم
ولی انگار شدنی نیست
وبلاگم:از سال 1381
جاییه که همیشه دلم
.میخواسته داشته باشم
.جایی که راحت حرفامو بزنم
.جایی برای روزمرگی های آفتابیم
فهرست وبلاگ
آخرین پستها
آرشیو
اکثرا میخونم
تبلیغات