تبلیغات

گاهی

گاهی احساس میکنم .
..............................
نه این جملهء ناتمام راستش قدیمیست
الان هر جور حساب میکنم
اگر باشی بهتر است.

”مسعود کرمی


البته پیش میاد... !

یکم چشام احساس خستگی میکردن... دوشنبه هفته ٬چون احتیاج به وقت قبلی نداره ٬رفتم بیمارستان... میگه برنامه عوض شده و باید  وقت بگیرید٬ رفتم وقت گرفتم! برای دو هفته بعد.
دو هفته بعد: دکتر - یادم نیست- فکر کنم یه یک ساعت و نیمی دیر کرد. وقتی اومد دیدم ایرانیه
! ( آهان !!) مامانمو معاینه کرد ولی برای من دیگه خیلی دیر شده بود...انداخت دو هفته دیگه...
یک روز قبل از ”دوهفته دیگه“: از بیمارستان زنگ زدن؛ شما خانوم هدی هستید؟ بله/ دکترتون برای قرار نمیتونن حاظر حاضر باشن. نزدیکترین وقت بعد هم کمتر از 
۲۵ روز دیگه نیست...مشکلی ندارید؟ /- نه ممنون میشم.
۲۵ روز دیگه : هدی از صبح حوصلش سر رفته! دلش میخواد یه کاری بکنه...انگار باید یه جایی بره! ولی نمیدونه کجا! شاید یکم دلش تنگه... پس میره جایی که دیگه دلش تنگ نیست.
وقتی برمیگرده... شب شده. داره ازپنجره بیرونو نیگاه میکنه و غرق افکارشه(!) که به طور معجزه آسایی یادش میاد امروز باید میرفته چشم پزشکی !

کلاغه به خونش نرسید !

 

جالبه ها !

 

میلاد امام رضا(ع) بر تک تکتون مبارک.


...

۱۴ رجب/ 10 شهریور.
فقط روز قبلش اجازه داده بودن ببوسنش و روز پدر رو بش تبریک بگن... با اینکه شاید حس نمیکرد.
ساعت
۵ عصر شایدم ۵ و ده دقیقه...
خدا بابا بزرگمو ازم گرفت... خوب گشت ببینه عزیزترین ِ آدما برام کیه.... اونی که از همه بیشتر دلم براش تنگه... بعد بردش آسمون...
هیچ وقت نگاه آخرشو یادم نمیره...
ولی خیلی نامردیه...دیگه هیچ نگاهی نیست٬ جاشو پر کنه...
انا لله و انا الیه راجعون

روحش شاد


روز اول بهار

 

صبح که طبق معمول دیرم شده بود بعد از سلام با سریدار-که به بهانه طی کشیدن٬ هر روز صبح تقریبا ۷۰ درصد اخبار آپارتمان رو دریافت میکنه-وقتی چشمم خورد به منظره بیرون یک لحظه حس کردم تازه شدم... درخت روبه رو پر از شکوفه شده بود...بدجور به دلم نشست.
دوربینم همرام بود.سعی کردم همون نگاه اولمو قاب کنم... پشت چارچوب در.
بعضی از لحظه ها هست٬ دوست دارم ثبت بشن... برای همیشه.
انگار میترسم روزی بیادو  یادم بره که چقدر ساده ولی با تمام وجود لبخند میزدم.

شب شده بود و ما هنوز دنبال کسب علم و دانش٬ یک لحظه چشمم خورد به پنجره آزمایشگاه٬ باور نکردم... رفتم جلوتر... نه ٬انگار جدی داشت برف میومد!
مثل بچه ای که عاشق عروسک پشت ویترین ِ از جلوی پنجره جم نمیخوردم.
 آسمون چقدر بلا شده...
بعد از بیست و یک سال زندگی تازه فهمیدم شب زیر برف قدم زدن٬ چقدر کیف داره.

درخت صبحیه رو بگو٬ دلم براش سوخت.
بعضیا چه زود فریب میخورن...

 

                                                                                              عیدتون مبارک




فهرست وبلاگ

آخرین پستها

آرشیو

اکثرا میخونم

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :