وقت ِ بودن
کم کم
دیگر هر جا " من " باشد " تو " هست
عین چای و قند
که دیگر حالا آن چنان با هم جفت شدند
که همه می گویند
از عهد ِ عتیق یا حتی از روز ِ ازل
این ها برای هم زاده شدند
و با هم بوده اند - عین ِ یک روح در بدن های جدا -
انگار نه انگار که قند
تازه از بند ِ نی ها آزاد شده
انگار نه انگار که چای
سال های بسیار
در بند ِ علف های هرز
گمنام و سرگشته
از این خاک
به آن خاک ِ تلخ
گشته و گشته
تا
رسیده به قند
سیما یاری
پ.ن. : یک سال حس خوب
پ. ن. : ادامه دارد...
- نظرات [ ]
- نظر آفتابی [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- دلم
- بچه های خوب
- این چند وقت
- نوروز 89
- بزرگ
- قایق دلم
- آقا پلیسه
- دلم آفتاب تابستون رو میخواد
- تولدم
- عین شین قاف
- این تابستون با سارا (دختر خاله ی 9 ساله من)
- "ای کاش" های بچه های عراق
- ای آرزوی آرزو
- پله پله...
- یک دونه سوال
- لیست آخرین پستها
- اردیبهشت 1389
- فروردین 1389
- اسفند 1388
- بهمن 1388
- آبان 1388
- مهر 1388
- تیر 1388
- خرداد 1388
- اردیبهشت 1388
- فروردین 1388
- اسفند 1387
- بهمن 1387
- لیست آرشیوها
-
یک مشت حرف های نگفته
-
حتی اگر ماهی ها گریه کنند
-
آدم خونه به دوش
-
acetaminophen
-
نصرالله سکرتر
-
در اوج تنهایی
-
خلوتگاد دل
-
ترانهء باران
-
پریشانگرد
-
حا میم
-
عاقلانه
-
اتامرون
- همه پیوندها
- کل بازدید :
- بازدید امروز :
- بازدید دیروز :
- بازدید این ماه :
- تعداد کل پست ها :
- آخرین بروز رسانی :
+ هدی -- یکشنبه 18 اسفند 1387
چرا بدون اجازه ؟
چند روز پیش صبح تو روزنامه ای که تو مترو پخش میکنن - Metro - عکس یک موجود خیلی بد ترکیب(یک چیز تو مایه های خرس و گاو سگ هار) رو گذاتشه بودن با یک مقاله ای راجع بهش.
من به یاد ایام مدرسه و شوخی های اون دوران
یک sms برای بچه ها فرستادم، با این محتوا:
عکست رو بالای صفحه ی 4 مترو گذاتشن، حتما ببین
- واقعا چه لطف بزرگی ، کاش شماره تلفنم رو هم میذاشتن، خسته شدم از مجردی
- این روزنامه رو من هیچ وقت نمیخونم ، ولی با شناختی که از تو دارم باید عکس بسیار زیبایی باشه، ممنون
- :)) برو بمیر ! عکس تو هم تو صفحه 12 (واقعا عکس بدی بود :دی )
- من تو facebook رو عکس باربی تگت میکنم تو اینجوری ؟
-اتفاقا قبل از sms ات دیده بودمش، و یاد اون عکسی افتادم که فلانی فلان روز ازت گرفته بود...یادته ؟ (کوفت)
- از وقتی که رفتی دانشگاه خیلی بی نمک شدیا :دی
.و چن تا فخش و بد و بیرا که جاش اینجا نیست
.
.
این جواب بچه های مدرسه بود، ولی اشتباهی که کردم فرستادن این پیامک برای چن تا از بچه های دانشگاه بود که به صورت کامل با اخلاقیت بنده اشنا نبودن
یکیشون تا شب نمیدونم چند بار زنگ زد و پیام گذاشت که آخه چرا عکسم تو روزنامس؟ من امروز همش کلاس تشریح داشتم نتوستم برم مترو، و کلی التماس که روزنامه رو فردا بیار من عکسمو ببینم (
فرداش واقعا شرمگین بودم) لازم به ذکر که ایشون یکی از شاگرد ممتازای دانشگاس،ولی جدی نمیدونم چرا اینقدر دوزاریش کجه.
این یکی رو گوش کنید : دوستم دیروز اومد گفت هدی فلانی 4 روزه روزنامه رو با خوش میاره میخواد ببینتت کلی هم عصبانیه
اینجا بود که واقعا توبه کردم
داشتیم میرفتیم ناهار که دیدمش، روزنامه رو از کیفش رو اورد و گفت هدی آخه یعنی چی؟ گفتم بخدا شوخی کردم معذرت میخوام ، یعنی فکر نمیکردم ناراحت بشی، آخه زیادم شبیهت نیست که
بعد گفت نخیر به خاطر عکس نیست ، به خاطر اینکه من وسط کلاس فیزیک که sms تو گرفتم هر چی از بغل دستیام پرسیدم هیچکی روزنامه رو نداشت منم از کلاس زدم بیرون دنبال روزنامه و از خودم میپرسیدم آخه چرا عکسم رو گذاشتن ؟ چرا بدون اجازه ؟ چطوری ممکنه؟؟؟؟
اون داشت با ناراحتی تعریف میکرد ، من از شدت خنده نمیتوستم راست وایسم
من به یاد ایام مدرسه و شوخی های اون دوران
یک sms برای بچه ها فرستادم، با این محتوا:عکست رو بالای صفحه ی 4 مترو گذاتشن، حتما ببین
- واقعا چه لطف بزرگی ، کاش شماره تلفنم رو هم میذاشتن، خسته شدم از مجردی
- این روزنامه رو من هیچ وقت نمیخونم ، ولی با شناختی که از تو دارم باید عکس بسیار زیبایی باشه، ممنون
- :)) برو بمیر ! عکس تو هم تو صفحه 12 (واقعا عکس بدی بود :دی )
- من تو facebook رو عکس باربی تگت میکنم تو اینجوری ؟
-اتفاقا قبل از sms ات دیده بودمش، و یاد اون عکسی افتادم که فلانی فلان روز ازت گرفته بود...یادته ؟ (کوفت)
- از وقتی که رفتی دانشگاه خیلی بی نمک شدیا :دی
.و چن تا فخش و بد و بیرا که جاش اینجا نیست
.
.
این جواب بچه های مدرسه بود، ولی اشتباهی که کردم فرستادن این پیامک برای چن تا از بچه های دانشگاه بود که به صورت کامل با اخلاقیت بنده اشنا نبودن
یکیشون تا شب نمیدونم چند بار زنگ زد و پیام گذاشت که آخه چرا عکسم تو روزنامس؟ من امروز همش کلاس تشریح داشتم نتوستم برم مترو، و کلی التماس که روزنامه رو فردا بیار من عکسمو ببینم (
فرداش واقعا شرمگین بودم) لازم به ذکر که ایشون یکی از شاگرد ممتازای دانشگاس،ولی جدی نمیدونم چرا اینقدر دوزاریش کجه.این یکی رو گوش کنید : دوستم دیروز اومد گفت هدی فلانی 4 روزه روزنامه رو با خوش میاره میخواد ببینتت کلی هم عصبانیه
اینجا بود که واقعا توبه کردمداشتیم میرفتیم ناهار که دیدمش، روزنامه رو از کیفش رو اورد و گفت هدی آخه یعنی چی؟ گفتم بخدا شوخی کردم معذرت میخوام ، یعنی فکر نمیکردم ناراحت بشی، آخه زیادم شبیهت نیست که
بعد گفت نخیر به خاطر عکس نیست ، به خاطر اینکه من وسط کلاس فیزیک که sms تو گرفتم هر چی از بغل دستیام پرسیدم هیچکی روزنامه رو نداشت منم از کلاس زدم بیرون دنبال روزنامه و از خودم میپرسیدم آخه چرا عکسم رو گذاشتن ؟ چرا بدون اجازه ؟ چطوری ممکنه؟؟؟؟اون داشت با ناراحتی تعریف میکرد ، من از شدت خنده نمیتوستم راست وایسم
+ هدی -- جمعه 16 اسفند 1387
زندگی
پارسال که خبر خواستگاری و بعد هم نامزدیه یکی از بچه های دوران دبیرستان شد، همه خیلی ذوق کردیم و براش خوشحال بودیم. البته تقریبا برامون عجیب بود، میگفتیم هنوز سنمون کمه و عمرا خودمون همچین کاری انجام بدیم.
ولی این بخت گشایی کماکان ادامه داشت
و چند روز پیش خبر زایمان یکی شون هم به گوش میرسید
دو هفته ی دیگه جشن عروسی یکی از دوستای خیلی صمیمیمه، نشسته بودیم دور هم و کارتای عروسی رو مینوشتیم، اسم هر کی رو که میذاشتیم تو لیست، کلی خاطره زنده میشد، کلی شوخی و خنده و مسخره بازی.
بعضی وقت ها دلمون میخواد زود بگذره
ولی بعضی وقت های دیگه اینقدر زود گذشته که میشینیم و حسرت میخوریم
شاید اون جمع صمیمی ، اون ده دوازده دختر شاد ،هیچ وقت دیگه مثل سابق دور هم جمع نشن
مسولیت ها اینقدر زیاد شده باشه که حتی تلفن زدن هم براشون سخت باشه و این دوستی ها رفته رفته کم رنگ بشن
ولی تو اگه یکی از دوستات خوشبخت باشه، براش خوشحالی، حتی اگر دیگه نشه ببینیش
پ. ن : یکی از دوستام رو همیشه به خاطر طرز غذا خوردنش مسخره میکردیم، همه ی افراد دور میز تازه شروع میکردن به چشیدن که خانوم غذاش رو تموم کرده بود و ناخنک میزد به بشقابای دور بریا، البته بماند که ممکن نبود لباساش جون سالم به در ببره.
همیشه بهش میگفتیم دختر جان یکم آروووووم ، خانومانه غذا بخور، لطیف باش، پرستیژ داشته باش. ولی درست بشو نبود!
وقتی بهم گفت که شوهرش تو رستوران دیدتش و عاشقش شده
چیزی برای گفتن نداشتم :دی
+ هدی -- یکشنبه 11 اسفند 1387
دوستی
تا حالا شده حس کنید نقش خیلی مهمی تو زندگیه یکی از دوستاتون دارید
یا اینکه حرفتون خیلی و شاید بیشتر از حد لازم ارزش داشته باشه
منظورم خانواده یا شریک زندگی نیست
فقط یک دوست نزدیک
اینکه منتظر باشه شما براش چه تصمیمی میگیرید
شما نظرتون راجع به فلان برنامه یا فلان شخص چیه
شما خوشتون میاد یا نه
همیشه حرفاش سوالی باشه
و شما قشنگ حس کنید مسولیت رو
این جوابی رو که الان دادید
ممکنه بدون فکر انجام بشه
البته بعضیا دوست دارن ،
دوست دارن حاکم باشن
ولی من از آدمای ضعیف خوشم نمیاد
چه جور برخوردی میشه باهاش داشت؟ اینکه همیشه پیشش باشیمو براش نقشیو بازی کنیم که دوست داره، چون براتون عزیزه، یا فاصله بگیریم که رشد کنه؟
یا اینجور آدما طبیعتشون همینه؟ اگه شما دوری کنید شخص دیگه ای جاتون رو میگیره و چه بسا از این وضع سوء استفاده کنه...
+ هدی -- دوشنبه 5 اسفند 1387
من هنوز روزهایم آفتابی است
وبلاگم کمی به هم ریخت
آرشیوم پاک شد
خودم هم به اینجا کوچ کردم
یه خورده که مرتب شد و جون گرفت باز شروع میکنم
روزهای خوبیه، با یک عالمه حس قشنگ
باید ثبت بشن
+ هدی -- شنبه 3 اسفند 1387
میگن اسمم هدی است
روز دانش آموز سال65 اولین
.روز زندگیم بود
دانشجو هستم و تقریبا
10 سالی هست ساکن بلژیکم
کشوری که خیلی سعی کردم اندازه
ایران دوستش داشته باشم
ولی انگار شدنی نیست
وبلاگم:از سال 1381
جاییه که همیشه دلم
.میخواسته داشته باشم
.جایی که راحت حرفامو بزنم
.جایی برای روزمرگی های آفتابیم
فهرست وبلاگ
آخرین پستها
آرشیو
اکثرا میخونم
تبلیغات