از اون سوالا که بدجوری شک داری
بین یک دوراهی بسیار دشوار!
جواب یا این میشه یا اون
تازه از اون سوالاس که کلی هم زیر سوالی داره و خلاصه با نوشتن این جواب مسیر زندگیه بقیه هم معلوم میشه
اول اینو مینویسی بعد میبنی نه ، اون بهتره
پس پاک میکنی و اون رو مینویسی
بعد یادت میاد که سال سوم ابتدایی مامانت گفته بود همیشه چیزی که اول میاد به ذهنت رو بنویس
پس اون رو پاک میکنی و دوباره این رو مینویسی
و بزرگنترین اشتباهت میدونی چیه ؟ اینکه بعد ازامتحان تا چک نکنی که این بوده یا اون آروم نمیگیری
و وقتی میبینی جواب اون بوده و نه این
آی حرصت میگیره
آی آتیش میگری
آی میکوبی به سرت
همشم به خاطر یه سوال
و اصلا یادت میره که امتحان ده دوازده سوال دیگه هم داشته
و تو فقط حرص میخوری
پ.ن > یک توصیه خواهرانه
میدونید بهترین وقت خرید کیه ؟
بعد همین جور امتحانا
چون با اون قیافه دپرسیت هم کسی جرات نمیکنه بهت گیر بده که چرا اینقدر کفش میگیری
وهم اینکه طبیعتا کلی به روحیت نشاط میدی و حالت خوب میشه :دی
یک دونه سوال
- نظرات [ ]
- نظرات [ ]
- کاش
- آقا پلیسه
- دلم آفتاب تابستون رو میخواد
- تولدم
- عین شین قاف
- این تابستون با سارا (دختر خاله ی 9 ساله من)
- "ای کاش" های بچه های عراق
- ای آرزوی آرزو
- پله پله...
- یک دونه سوال
- آسمون
- چرا آیا
- این چند سِنت
- من ِ آشپز
- تا یک ماه
- لیست آخرین پستها
- اسفند 1388
- بهمن 1388
- آبان 1388
- مهر 1388
- تیر 1388
- خرداد 1388
- اردیبهشت 1388
- فروردین 1388
- اسفند 1387
- بهمن 1387
- دی 1387
- آبان 1387
- لیست آرشیوها
-
یک مشت حرف های نگفته
-
حتی اگر ماهی ها گریه کنند
-
آدم خونه به دوش
-
acetaminophen
-
نصرالله سکرتر
-
در اوج تنهایی
-
خلوتگاد دل
-
ترانهء باران
-
پریشانگرد
-
حا میم
-
عاقلانه
-
اتامرون
- همه پیوندها
- کل بازدید :
- بازدید امروز :
- بازدید دیروز :
- بازدید این ماه :
- تعداد کل پست ها :
- آخرین بروز رسانی :
+ هدی -- جمعه 15 خرداد 1388
آسمون
عاشق آسمونم.
خصوصا آسمون شهرمون که همیشه شلوغه...
همیشه ی خدا یا یه ابری داره میاد ، یا یکی داره میره...
یا بارون شروع شده و رنگش تیره ِ تیره است با کلی رعد و برق،
یا بارونیه و آفتابم هست - همه دور هم -
یا اینکه تموم شده و اگه حال داشته باشی و یخورده صبر کنی رنگین کمونه هم پیداش میشه
بعضی وقتا هم - فقط بعضی وقتا- آفتابیه با چن تا ببعی به عنوان ابر
اگه خونمون یک تپه داشت ، (که ترجیحا هیچ سگی هم از روش رد نمیشد و اه نمیکرد) من شاید شامو ناهارم رو هم همونجا میخوردم .
با دوچرخه که از کتابخونه برمیگردم خونه، یه سر پایینی هست - که عشق منه- قشنگ میشه کلی از آسمون رو دید، با سرعت زیاد
و حتی پدال هم نزد !
همیشه یک دوری هم کنار کانال میزنم ، چون میشه دم دمای غروب ... دیگه آسمون این ساعت رو اصلا نمیشه توصیف کرد
البته این همه حس قشنگ یادم رفت وقتی :
چند روز پیش برگشتنه بارون گرفته بود، هوا خیلی دم داشت ، عینکlم خال خال ،کوله پشتیم سنگین،کلافه ، تو خیابون پشت چراغ منتظر بودم ،وقتی سبز شد، خواستم حرکت کنم که کفشم رو پدال لیز خورد و از پام در اومد، پشت سرم یک صف ماشین ، رفتم کنار تا رد شن ،
واقعا دلم براش سوخت! وسط خیابون تک و تنها!
شاید اکشن ترین صحنه ای که یک کفش بتونه ببینه.
البته ناگفته نمونه که پدال زدن با کفش له شده ی گشاد شده،لذتی داره که عمرا هیچکدومتون چشیده باشید
پ. ن : فردا اولین امتحان
خصوصا آسمون شهرمون که همیشه شلوغه...
همیشه ی خدا یا یه ابری داره میاد ، یا یکی داره میره...
یا بارون شروع شده و رنگش تیره ِ تیره است با کلی رعد و برق،
یا بارونیه و آفتابم هست - همه دور هم -
یا اینکه تموم شده و اگه حال داشته باشی و یخورده صبر کنی رنگین کمونه هم پیداش میشه
بعضی وقتا هم - فقط بعضی وقتا- آفتابیه با چن تا ببعی به عنوان ابر
اگه خونمون یک تپه داشت ، (که ترجیحا هیچ سگی هم از روش رد نمیشد و اه نمیکرد) من شاید شامو ناهارم رو هم همونجا میخوردم .
با دوچرخه که از کتابخونه برمیگردم خونه، یه سر پایینی هست - که عشق منه- قشنگ میشه کلی از آسمون رو دید، با سرعت زیاد
و حتی پدال هم نزد !
همیشه یک دوری هم کنار کانال میزنم ، چون میشه دم دمای غروب ... دیگه آسمون این ساعت رو اصلا نمیشه توصیف کرد
البته این همه حس قشنگ یادم رفت وقتی :
چند روز پیش برگشتنه بارون گرفته بود، هوا خیلی دم داشت ، عینکlم خال خال ،کوله پشتیم سنگین،کلافه ، تو خیابون پشت چراغ منتظر بودم ،وقتی سبز شد، خواستم حرکت کنم که کفشم رو پدال لیز خورد و از پام در اومد، پشت سرم یک صف ماشین ، رفتم کنار تا رد شن ،
واقعا دلم براش سوخت! وسط خیابون تک و تنها!
شاید اکشن ترین صحنه ای که یک کفش بتونه ببینه.
البته ناگفته نمونه که پدال زدن با کفش له شده ی گشاد شده،لذتی داره که عمرا هیچکدومتون چشیده باشید
پ. ن : فردا اولین امتحان
+ هدی -- پنجشنبه 14 خرداد 1388
میگن اسمم هدی است
روز دانش آموز سال65 اولین
.روز زندگیم بود
دانشجو هستم و تقریبا
10 سالی هست ساکن بلژیکم
کشوری که خیلی سعی کردم اندازه
ایران دوستش داشته باشم
ولی انگار شدنی نیست
وبلاگم:از سال 1381
جاییه که همیشه دلم
.میخواسته داشته باشم
.جایی که راحت حرفامو بزنم
.جایی برای روزمرگی های آفتابیم
فهرست وبلاگ
آخرین پستها
آرشیو
اکثرا میخونم